خرید بک لینک
کلبه درویش غم[میثم] دوتا رفیق .......... یه روز دوتا رفیق عاشق یه دختر میشن یه کیشون کوچیک بود اون یکی بزرگ کوچیکه میره پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون کوه میبینی برو بالاش یه اتیش درست کن که تا صبح روشن بمونه پسره میره رفیق بزرگه میاد پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون اتیشو میبینی بالای اون کوه میکه خوب میکه برو خاموشش کن پسره میره میبینه رفیقش اتیش درست کرده بدش رفیق بزرگه میفهمه جریانو به رفیقش کمک میکنه تا هیزوم جمع کنند تا اتیش تا صبح بسوزه دم دمایی صبح کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 15:54

کلبه درویش غم[میثم] رفیق عاشق ....... یه روز دوتا رفیق عاشق یه دختر میشن یه کیشون کوچیک بود اون یکی بزرگ کوچیکه میره پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون کوه میبینی برو بالاش یه اتیش درست کن که تا صبح روشن بمونه پسره میره رفیق بزرگه میاد پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون اتیشو میبینی بالای اون کوه میکه خوب میکه برو خاموشش کن پسره میره میبینه رفیقش اتیش درست کرده بدش رفیق بزرگه میفهمه جریانو به رفیقش کمک میکنه تا هیزوم جمع کنند تا اتیش تا صبح بسوزه دم دمایی صبح که میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 15:54

انسان با سه چیز مغرور میشود؛

1- نام بزرگ
2- خانه بزرگ
3- لباس فاخر

اما افسوس که بعد از مرگ؛

1- نامش... مرحوم
2- خانه اش... قبر
3- لباسش... کفن

بر چرخ فلک مناز که کمر شکن است
بر رنگ لباس مناز که آخر کفن است
مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرِ زمین شاه و گدا یک رقم است


برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: جمعه 7 ارديبهشت 1397 ساعت: 16:29

وقتی یه زن سیگار کشید یعنی دیگه گریه جواب نمیده
و وقتی مردی اشک ریخت بدون کار از سیگار کشیدن گذشته . . .
.

تاريخ : جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ | 7:35 | نویسنده : رهگذر تنها |

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

شنیدید که میگن : اونی که گریه می کنه یه درد داره اما اونی که میخنده هزار تا ؟
من میگم : اونی که میخنده هزار تا درد داره ولی اونی که گریه میکنه به هزار تا از دردهاش خندیده اما جلوی یکیشون بدجوری کم آورده …

تاريخ : جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ | 7:36 | نویسنده : رهگذر تنها |

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

http://asheganeh.ir

چه قد اینجا برام دلگیره.. خدا از خودم خسته ام..

چه قد دنیا کوچیکه..

دنیا به اندازه ی یک کف دست است..

و من کودکی بی دست..

دیگر نمیتوانم دنیا را با دستم اندازه بگیرم..

باید از دلم استفاده کنم..


برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست


گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

یه روز دوتا رفیق عاشق یه دختر میشن یه کیشون کوچیک بود اون یکی بزرگ کوچیکه میره پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون کوه میبینی برو بالاش یه اتیش درست کن که تا صبح روشن بمونه پسره میره رفیق بزرگه میاد پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون اتیشو میبینی بالای اون کوه میکه خوب میکه برو خاموشش کن پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

حکم این بازی شده دل را به شاهی باختن
یا که سربازی شدن با عشق بی بی ساختن

دل بریدن سخت لازم میشودگاهی چه تلخ
وای از آن دستی که مجبوری به تک انداختن


برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

یه روز دوتا رفیق عاشق یه دختر میشن یه کیشون کوچیک بود اون یکی بزرگ کوچیکه میره پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون کوه میبینی برو بالاش یه اتیش درست کن که تا صبح روشن بمونه پسره میره رفیق بزرگه میاد پیش دختره میکه من عاشقتم دختره میکه اون اتیشو میبینی بالای اون کوه میکه خوب میکه برو خاموشش کن پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

دلبر چون ماه را هر چه کند میرسد

عاشق درگاه را خلق حسن واجبست


طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار

هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

تو در روزگاری بزرگ شدی ،

كه مردی برهنه شد !
تا زنان و كودكان زنده بمانند...

امّا من

در روزگاری نفس میكشم ،
كه زنی برهنه میشود !
تا كودكش از گرسنگی نمیرد!


برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

سلامتی پسر بچه ای هفت ساله
که یه روز کار اشتباهی انجام داده بود و مامانش دنبالش دوید تا بیرون حیاط
پسرک همون جلوی در وایستاد و جلوتر نرفت.
مامانش هم کتکش زد ...
بعد وقتی برگشت توی خونه با چشمای
پر اشکش به مامانش گفت :
فکر نکن نمی تونستم فرار کنما ...!!!!
تو چادر سرت نبود.

تاريخ : پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ | 6:15 | نویسنده : رهگذر تنها |

برچسب: نویسنده: نوید نعمتی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 9:27

صفحه بندی